تخم مرغ ها
13:7:40 | ۱۳۹۳ شنبه ۶ ارديبهشت | ارسال شده در
 
 



آنقدر برگها را کنار زد تا همۀ قسمتهای یک صورت پیدا شد. صورت یک زن. یا دختر. مطمئن نبود. هرچه بود، زیباترین صورتی بود که تا به حال دیده بود.
با صورت زیبا حرف زد. «خوابتون برده؟»
چشمها باز نشد. نمیدانست دلش میخواهد آن چشمها باز شوند یا همانطور بسته بمانند. پلکهای برآمده، با رنگ ارغوانی براقشان، مثل یک جفت تخم کوچولو و به اندازۀ تخم پرنده بودند.
«نمیخواین یه حرفی بزنین؟»
دهان باز نشد.
«شما مُردین، مگه نه؟»
صورت زیبا مثل درختها آرام و ساکت بود.
دیوید نترسید.
«اسم من دیویده. نُه سالمه. مادر منم مُرده. قبلاً تو مینه سوتا زندگی میکردیم. یه ایالته. تو جیبم یه یادگاری دارم. اما هیچکس اجازۀ دیدن اونو نداره.» لحظه ای فکر کرد. «فکر کنم بد نباشه اونو به شما نشون بدم.» یادگاری را از جیبش درآورد و جلوی آن چشمهای بسته، آن پلکهای براق، نگه داشت. چشمها تکان نخوردند. یادگاری را در جیبش گذاشت. یک دفعه، یک عنکبوت بابالنگ دراز از درخت بالای سر او آویزان شد و روی برگهای یکی از گونه ها راه افتاد. دیوید با نوک انگشتش آن را سوت کرد. با بلندگو اسمش را صدا زدند.
بلند شد. «من باید برم.» راه افتاد و رفت. ایستاد و به طرف «او » برگشت. با احتیاط بسیار، تخم مرغ زردرنگ را دوباره روی دهان او گذاشت. گفت: «خداحافظ.» و دوید.
وقتی متوجه شد آخرین بچه ای ست که به طرف بالای تپه می رود و وقتی چشمهای بی اندازه نگران مادربزرگش را دید، سرعتش را کم کرد. ...

تخم مرغ ها/ جری اسپینلی/ فریده اشرفی/ نشر ایران بان/ اردیبهشت 1393

 
   
نظرات کاربران - 0 نظر ثبت شده



طراحی و اجرا توسط مهندسین پایداری اطلاعات دوران