میراث اورهان
5:0:7 | ۱۳۹۵ چهارشنبه ۴ فروردين | ارسال شده در
 
 

رمان تاریخیِ «میراث اورهان»، نوشته ی «آلین اوهانسیان»، با رفت و برگشت هایی از سال ۱۹۹۰ به سال ۱۹۱۵، مقطعی از تاریخ زندگی ارامنه در ترکیه را به تصویر می کشد. رازهایی برملا می شوند که حتی در تصور بسیاری از مردم نمی گنجد. نیویورک تایمز درباره ی این کتاب می گوید: «کتابی با یک رسالت. رسالتِ صدا بخشیدن به قربانیانِ خاموشِ تاریخ.» 
در صفحه ی تقدیم کتاب نوشته ام: تقدیم به همه ی بی صدایان جهان، از ازل تا ابد.
این کتاب با ترجمه ی من، در مراحل نهایی چاپ از سوی نشر مروارید است و امیدوارم تا نمایشگاه کتاب منتشر شود. 
بخش کوتاهی از متن رمان:

... مادر لوسینه می گوید: «بله، ما هم مجبوریم فردا بریم. میخوام یه لطفی به من بکنی.» و طوماری کاغذی را از یقه اش بیرون می آورد. لوسینه می تواند کلمات شرکت بیمۀ عمر نیویورک را که با حروف کتابی بزرگ روی آن نوشته شده، بخواند.
«اینو سالم نگه می داری؟»
آیولا با بدگمانیِ زیادی به آن طومار نگاه می کند. همه می دانند تنها چند چیز وجود دارد که می تواند یک قابله را مثل کلمات نوشته شده گیج و سردرگم کند. سرانجام می گوید: «من جادوجنبل مردمو نگه نمی دارم.»
مادر می گوید: «این که جادوجنبل نیست.» ... 
آیولا می گوید: «شوهرت خیلی با دِمیِ من مهربون بوده. اونو بِدِه بیاد.» و طومار را می گیرد. «ما اینو به امریکایی ها می دیم، مگه نه دِمی؟ حالا تو هم می تونی یه لطفی به من بکنی. اینو بگیر.» یک دستش را به طرف لوسینه دراز می کند و می گوید: «اینو بندازین تو رودخونه.»
لوسینه بلافاصله تکه پارچۀ کثیفی را از دست قابله می گیرد و دنبال مادر و آنوش به سمت جاده می رود. 
وقتی از میدان اصلی می گذرند، لوسینه می پرسد: «این چیه؟» زیر آن تکه پارچۀ کثیف، چیزی نرم و قلنبه را حس می کند.
مادر می گوید: «بند ناف.»
آنوش می پرسد: «بند نافِ پسر داروساز؟»
مادر برای تأیید حرف او سرش را پایین می آورد.
لوسینه می پرسد: «اما چرا اونو توی رودخونه بندازم؟»
مادر می گوید: «بند ناف قدرتی داره که روی آیندۀ یه بچه تاثیر می ذاره. اگه اونو تو حیاط مسجد یا 
کلیسا دفن کنی، بچه مذهبی و باایمان می شه. اگه توی باغچۀ مدرسه دفن کنی، بچه بافرهنگ در میاد.»
«پس اگه تو رودخونه بندازی چی؟»
«اون وقت اون بچه مجبوره جای دیگه ای دنبال سرنوشتش بگرده، خیلی دورتر از اینجا.»
«مامان، شما به این حرف ها اعتقاد دارین؟»
«من به چیزی اعتقاد دارم که انجیل به من می گه اعتقاد داشته باشم. اما در این مورد باید بگم، عزیز دلم، اینو تا جایی که می تونی به ته رودخونه پرتاب کن. شاید آب تا جایی که ممکنه دورتر از این سرزمین نفرین شده ببره.»
لوسینه بند ناف را تا جایی که می تواند در قسمت دورتر رودخانه می اندازد و می پرسد: «بند ناف من کجاس؟»
مادر می گوید: «زیر درخت شاتوت، درست کنار بند ناف آنوش و بدروس.»
درخت شاتوت پدر، زیباترین و باشکوه ترین چیزیست که لوسینه به عمرش دیده است. این درخت طوری از زمین درآمده که انگار دست خداوند است، انگشتانش کاملاً باز و مشتاقانه برای جذب هر ذره از خورشید و باد و آسمان رو به بالا رفته اند. شاخه های آن دست و پای بی قرار کودکان را به سوی خود جلب می کند و میوه اش دهان تشنه و خشکیده شان را آب می اندازد.
لوسینه می پرسد: «چرا اونجا؟»
«برای اینکه مادربزرگ تون فکر می کرد این طوری شما تا ابد به خانواده و این سرزمین پابند می شین.»
«پس آرام چی؟»
«آرام چی؟»
«با بند ناف اون چی کار کردین؟»
مادر می گوید: «هیچی، گمش کردیم.»
«چی؟»
«نمی دونم چی شد، یه لحظه اونجا بود، تو یه چشم به هم زدن غیب شد. توی خانواده مون مسئولیت بند ناف ها کار مادربزرگ تون بود، نه کار من. اما چند وقت قبل از به دنیا اومدن آرام، مادربزرگ فوت کرد. همیشه فکر می کردم شاید بند نافو زیر کوسنی، جایی پیدا کنم، اما هیچ وقت پیدا نشد.»
«این خیلی بده.» لوسینه بند ناف خودش را تصور می کند که در عمق خاک سخت و محکم حیاط خلوت دفن شده و بلافاصله باز احساس امنیت می کند. خیلی خیلی بهتر از این است که یک بند ناف با رودخانه ای که می پیچد و جلو می رود راه بیفتد و معلوم نیست به کجا برسد یا بند نافی که به طور کلی گم شده است. ...




 
   
نظرات کاربران - 0 نظر ثبت شده



طراحی و اجرا توسط مهندسین پایداری اطلاعات دوران